تنهاتر از یک برگ
با بار شادیهای مهجورم
در آبهای سبز تابستان
آرام می رانم
تا سرزمین مرگ
تا ساحل غمهای پاییزی
در سایه ای خود را رها کردم
در سایه فرار خوشبختی
در سایه نا پایداریها
شبها که می چرخد نسیمی گیج
در آسمان کوته دلتنگ
شبها که می پیچد مهی خونین
در کوچه های آبی رگها
شبها که تنهاییم
با رعشه های روحمانُ تنها ...
در ضربه های نبض می جوشد.
احساس هستی هستی بیمار
...
...
...
...
ما بر زمینی هرزه روئیدیم
ما بر زمینی هرزه می باریم
ما (( هیچ)) را در راهها دیدیم
بر اسب زرد بالدار خویش
چون پادشاهی راه می پیمود
افسوس ما خوشبخت و آرامیم
افسوس ما دلتنگ و خاموشیم
خوشبخت زیرا دوست می داریم
دلتنگ ُ زیرا عشق نفرینست!!!!!
خیلی دلتنگم!!!! گریه دارم!!! |