سلام!
امروز می خوام همینجور واستون بنویسم.
بچه ها!! وقتایی که آدم دلش گرفته چی کار باید بکنه!؟ وقتایی که حوصله هیچ کدوم از کارایی که تا به حال می کردی نداری، هیچی سر حال نمی آرت، چی کار کنی؟؟ یه زمانی از کتاب خوندن خیلی لذت می بردم. اما حالا واسه کتاب خوندن خیلی بی حوصله شدم. اگر کتابی رو هم شروع کنم.هیچکدومش و به آخر نمی رسونم. قبلا تمام تنهایی هام که کم هم نبوده رو با کتاب پر می کردم ولی الان تنها بودن خیلی اذیتم می کنه! اگر موقعیتی هم واسه بیرون رفتن نباشه. خیلی عصبی میشم. غم و غصه ها میان سراغم. واسه شما هم پیش اومده تا بحال؟ اگه آره چی کار کردین؟ دلم یه مسافرت متفاوت می خواد. یه مسافرت مثل یه توریست واقعی!! به مثلا سواحل قناری!!!!! من اصلا زاده طلب نیستم ها! گاهی لذت وافری از لحظه های ساده زندگی می برم. اما گاهی هم در اوج یه مهمونی پر هیجان احساس غم می کنم.!
یکی از لحظه های ساده ای که ازش واقعا لذت بردم، یه باری بود که با اون رفته بودم بیرون. اولین دفعه نبود. بار سوم یا چهارم بود. اون بار یه دلخوری بینمون بود. اولش کلی حرف زدیم. بعدش با وجودی که هنوز دلم ازش صاف نشده بود، وقتی رفت یه پفک و ۲ تا رانی گرفت آورد تو ماشین خوردیم! حس خیلی خوبی بهم دست داده بود لذت عجیبی از پفک خوردن کنار اون داشتم تو مدت پفک خوردن حرف نمی زدیم. فقط اون رانندگی می کرد و پفک می خوردیم. و تو اون لحظه با تمام وجودم حس می کردم که واقعا دوسش دارم!
ولی یه چیزی!! چرا من که اونو اینقدر دوسش دارم. اینقدر زود هم از دست کاراش ناراحت می شم. البته بگذریم که من کلا خیلی زود رنجم! اما چرا در لحظه ای که دلخوری ازش پیش میاد اینقدر موضوع رو واسه خودم بزرگش می کنم.
بچه ها!!! حس میکنم من می ترسم! می ترسم از اینکه اونو از دست بدم. واسه همین روی رفتاراش خیلی حساس شدم!! شاید هم چیز دیگه ای که ازش می ترسم!!! شاید از بیوفایی مردا می ترسم. شاید می ترسم که ابراز علاقه کردناش واقعی نباشه. گاهی از خودم می پرسم که کدوم خصوصیت من در اون ایجاد علاقه کرده!!؟؟ اصلا دوست ندارم صرفا جاذبه های ظاهری ایجاد علاقه کرده باشه !! تعریف از خود نباشه ولی با توجه به تجربیات گذشته می دونم که جاذبه کافی برای علاقه مند کردن پسرا داشتم. و همیشه هم کسایی رو که می دونستم ظاهربینن طرد کردم. حتی یکی از استادای دانشگاهم رو!! 
خوب بگذریم. اگه نظری دارین درباره حرفهام بگین!
هر بار که می نویسم. به این نتیجه می رسم که نوشتن چققققققققققدر خوبه. سبک می شم. به قول شریعتی که می گه : "نوشتن غم دل به چاه گفتنه" ولی واسه شروع به نوشتن کردن هم بی حوصله ام گاهی! واسه همینه که دیر به دیر آپ می کنم. شما ببخشین.
خوب فعلا بابای!
پ.ن.۱ : امروز کارتون " راتاتویل، موش آشپز " و دیدم. کلی خندیدم. به نظرم مفاهیم زندگی و موفقیت و خیلی قشنگ تو کارتونا بیان می کنن! خیلی حرفه ای شدن تو رسوندن پیامهاشون! وقث کردین ببینینش. قشنگه! کلی خندیدم ولی دلم باز نشد!
پ.ن.۲ : از این آهنگ جدید آرش که با shaggy خونده خیلی خوشم اومده. دارم گوش می کنمش! "دنیا" |