دوشنبه 19 فروردین ماه سال 1387
تنهاتر از یک برگ
با بار شادیهای مهجورم
در آبهای سبز تابستان
آرام می رانم
تا سرزمین مرگ
تا ساحل غمهای پاییزی
در سایه ای خود را رها کردم
در سایه فرار خوشبختی
در سایه نا پایداریها
شبها که می چرخد نسیمی گیج
در آسمان کوته دلتنگ
شبها که می پیچد مهی خونین
در کوچه های آبی رگها
شبها که تنهاییم
با رعشه های روحمانُ تنها ...
در ضربه های نبض می جوشد.
احساس هستی هستی بیمار
...
...
...
...
ما بر زمینی هرزه روئیدیم
ما بر زمینی هرزه می باریم
ما (( هیچ)) را در راهها دیدیم
بر اسب زرد بالدار خویش
چون پادشاهی راه می پیمود
افسوس ما خوشبخت و آرامیم
افسوس ما دلتنگ و خاموشیم
خوشبخت زیرا دوست می داریم
دلتنگ ُ زیرا عشق نفرینست!!!!!
خیلی دلتنگم!!!!
گریه دارم!!!

