سلام عزیزانم!
من و که یادتون میاد!!!!!
من همون صحرا خانومه، تنبل خانومم! همونی که هر 10 روز یه بار آپ می کنه!!!
شرمنده اخلاقای ورزشکاریه همتونم!! چی کار کنم، تنبلم دیگه!!
خوب بذارین از هفته پیش بگم واستون که جاتون خالی یک کمر درد و معده دردی بودم که خدا نصیب هیچ کدومتون نکنه!!
اول فکر می کردم از کلیه هامه! پشتم یه جوری درد می کرد که انگار یه میل داغ و دارن از تو ستون فقراتم رد می کنن!
خیلی دردناک بود، تا به حال به این روز نیوفتاده بودم.
۲ تا دکتر رفتم، اولیش که کاری واسم نکرد. دومیش ولی خوب راهنماییم کرد. من به معده بیچارم خیلی فشار می آوردم! بهش گرسنگی می دادم، بعد یه دفه سر ظهر با ناهار لبریزش می کردم و بعدش هم که سنگین می شدم و می رفتم می خوابیدم!!! طفلک معده کوچولوی من!!
دکتر بهم گفت که وعده های غذاییت و هم زیاد کن ولی هر دفعه خیلی کم بخور. درد کمرم هم مال معدم بوده و من خبر نداشتم!!
البته هفته پیش به دلیل آمدن خاله پری جون(!!!) یه مقدار همه چی با هم قاطی پاطی شده بود!! خلاصه تا دم مرگ رفتیم و برگشتیم!!
- می خوام برم کلاس سفره آرایی!!!!!
نخندین!!!
مگه یه خانم مهندس نباید این چیزا رو یاد بگیره!!!
ایناست که به درد زندگی می خوره !!!
می خوام یکم کدبانو بشم، می خوام از هر انگشتم یه هنر بریزه! تازهههههه می خوام امسال شیرینی های عید و خودم درست کنم. چند تا دستور شیرینی از همکارم گرفتم!
باور کنین من خودم جزو دسته ای بودم که مخالف این جور کلاسا بودم، اگه میشنیدم کسی از دوستام رفته پوزخند میزدم! اما جدیدا علاقه پیدا کردم به کارایی که خانم های کد بانو می کنن!!
اصلا از وقتی با اون آشنا شدم. عوض شدم، بیشتر به احساسات و علایق زنانه ام توجه می کنم. قبلا خیلی سعی می کردم، خیلی چیزا رو مخفی کنم. . . . .
حالا بعدا شاید بیشتر دربارش گفتم، ولی حالا حس می کنم دارم یه زن واقعی می شم! امید وارم بفهمین چی دارم می گم!! همه چیزایی که شاید ازش همیشه فرار می کردم حالا دلره واسم ارزش پیدا می کنه. حس می کنم دارم بیشتر از قبل به طبیعت خودم نزدیک می شم!
می فهمین چی می گم؟؟؟؟؟
خوب زیاد حرفیدم!
فعلا بابای ( تا ۱۰ روز دیگه!!!! ) نه، قول می دم زودتر بیام!
همیشه از خواب ظهر بدم می اومد. احساس سنگینی داری بعد بیدار شدن یا به قولی " خواب ظهر بد مزه است " اما تو این یک سالی که کار می کنم بعد از خستگی های کار صبح و خوردن ناهار خوشمزه ظهر شدیدا احساس نیاز به خواب می کنم! و حالا هم معتادش شدم!!
از یه چیز نا معلوم می ترسم. ابراز احساساتم بیشتر از طریق sms تا رودر رو! اما اون خیلی راحت می گه دوستم داره! در اولا ظاهرا آدم بی تفاوت نسبت به همه احساسات به نظر می اومد. فکرشو نمی کردم اصلا که این طور از خودش احساسات نشون بده!! چکار کنم؟ چطور حقیقت و تشخیص بدم. و یه چیز دیگه هم بگم که من روی خودش و خانوادش از قبلها شناخت داشتم. خانواده خیلی محترمی ان . اون هم همینطور در باره من شناخت داره! من فقط می خوام از احساس خودش سر در بیارم! از صداقت خودش مطمئن بشم. راهنماییم کنین!
فقط یه تأخیر طولانی داشتم. بدون دلیل خاصی!! هر روز میو مدم سر می زدم ولی این روزا زیاد فرصت نوشتن نداشتم. اگر فرصت بود حوصله نبود.!! مشکلی نیست ها همه جا امن و امانه!! زندگی شیرینه! اونم خوبه سلام می رسونه!
آدمی نیست که چون ادبیات خونده بخواد ادبی صحبت کنه ها!! ، عشق داره! عشق به مطالعاتش، عشق به دنیا و دور و بریاش! با من میونش خوبه. آخه من همچین بدم نمیاد از عرفان و حقیقت. هیچی هم بارم نیست ها!!
یه تالار طولانی رو خواب دیده بود که زمینش و با شمع فرش کرده بودن. بعضی از شمعها روشن بودن من هم داشتم شمعهای ردیف اول رو روشن می کردم!!! از خودش هم خواستم که بیاد و در روشن کردن شمعها کمکم کنه ولی اون نیومده !!
ما خیلی عذاب کشیدیم که الان رسیدیم به اینجا. خیلی بحث داشتیم، خیلی ناراحتیها داشتیم، قهر داشتیم، حرف نزدن تا ۲ هفته، گاهی من به شخصه خیلی ازش دلخور می شدم شاید هم بگم که نفرت آنی پیدا می کردم ولی یه چیزی مارو دوباره به میدون بر میگردوند!

